تاریخنگار

پایگاه داده های تاریخی و کتابشناسی

تاریخنگار

پایگاه داده های تاریخی و کتابشناسی

تاریخنگار

آرمان وبگاه تاریخنگار ، پیشکش داده های سودبخش در زمینه تاریخ و فرهنگ است و تلاش دارد تا راهنمای کوچکی برای دانش پژوهان پرسشگر و کوشا باشد. ایدون چنین باد.
نشانی پست الکترونیکی تاریخنگار در قسمت «تماس با من» درج است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

مرد زن ذلیل

پنجشنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۳۷ ق.ظ

این حکایت از فرهنگ عامه ایران ، می تواند به برخی زوج های امروزی درس بدهد.

در زمان قدیم مردی بود میان سال ولی کارکشته که حاضر به ازدواج نبود . استدلال او آن بود که خانواده دختر ، در زندگی مشترک مداخله می کنند و آرامش را از او می گیرند. اما وقتی به او پیشنهاد کردند که دختری را به همسری بستاند که جز مادری پیر نداشت، با اصرار خویشاوندانش ، پذیرفت و همسری جوان اختیار کرد . این زوج به خوبی روزگار می گذراندند و همسر از شوهر اطاعت داشت تا این که روزی زن از شوهرش خواست تا اجازه دهد مادرش، یکبار به دیدن وی بیاید. شوهر پذیرفت، اما به هبانه رفتن از خانه، در اتاقی پنهان شد. ساعتی نگذشت که مادر دختر به نزد وی آمد و بعد از احوالپرسی و صرف چای ، رو به دخترش کرد و  گفت :

- دخترم، تو در اینجا خوشبختی؟ آیا شوهرت به تو محبت می کند ؟ ایا همه  درخواست هایت را می پذیرد؟ 

زن جوان پاسخ مثبت داد ولی اضافه کرد که در نهایت، در خانه نظر نهایئ با مرد اوست و وی به این امر راضی است !  با شنیدن این سخن مادر دختر، روی در هم کشید و به او گفت :

- از تو تعجب می کنم. این چه زندگی است؟  اگر می خواهی شویت از تو حرف شنوی داشته باشد، باید حیلتی بیاندیشی. پس زمانی که سفره ناهار را بر می چینی، عشوه کنان و با ملایمت به او بگو که به تو در شستن ظرفها کمک کند و بدین ترتیب، وی را مجبور کن تا در امور خانه همپای تو کار کند و رفته رفته این نوع حرکات را ادامه بده.    

زن جوان ابرو در هم کشید و با شگفتی پرسید:

 - خب. آیا کمک کردن شویم در کارهای خانه ، وی را مطیع من خواهد کرد؟

مادر لبخند زنان پاسخ داد:

- آری، اما باید کارهای دیگری هم انجام دهی. مثلاً در این تابستان که شما می خواهید شبها روی پشت بام بخوابید، وقتی شوهرت خواست برای خواب به پشت بام برود، ناز کن و بگو نمی آیم، مگر مرا بر روی دوشت سوار کنی. وقتی قبول کرد و سوارش شدی، دیگر خر تو می شود و می توانی به تدریج از او کولی بگیری و هر خواسته ای که داشتی اجابت می کند!

زن خوشحال شد و روی مادر را بوسه داد. پس زماین که مادرش به خانه خود برگشت، نصایح مادر را عملی ساخت و از شوهر خواست تا در شستن ظرفها و تمیز کردن اشپرخانه و ..به او کمک کند.

اما وقتی شب هنگام، موقع خوابیدن شد و مرد از زنش خواست تا با هم به پشت بام بروند. زن جوان امتناع کرد و با ناز و کرشمه از شوهر خواست تا او را بر پشت خود سوار کند. مرد باهوش که از حقیقت امر باخبر بود، قبول کرد و همسرش را بر پشت خود گرفت و از پلکان بالا رفت. ولی ناگاه شروع به تکان خوردن کرد و زنش را بر زمین انداخت.    

زن فریادی از درد کشید و به حالت اعتراض به شوهر گفت:

 - این چه کاری بود که کردی؟ آیا توان بلند کردن مرا نداری؟ 

مرد لبخند زد و پاسخ داد:

- آن که به تو نصیحت کرد از شوهرت سواری بگیری و خرش کنی، آیا نگفت که خران لجبازند و  لگد می زنند؟ اگر مرا خر فرض کردی، باید این گونه حرکات خرکی را هم در نظر می گرفتی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۳۰
تاریخنگار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی