تاریخنگار

پایگاه داده های تاریخی و کتابشناسی

تاریخنگار

پایگاه داده های تاریخی و کتابشناسی

تاریخنگار

آرمان وبگاه تاریخنگار ، پیشکش داده های سودبخش در زمینه تاریخ و فرهنگ است و تلاش دارد تا راهنمای کوچکی برای دانش پژوهان پرسشگر و کوشا باشد. ایدون چنین باد.
نشانی پست الکترونیکی تاریخنگار در قسمت «تماس با من» درج است

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

داستان راهبان

پنجشنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۵۵ ب.ظ

1- دو راهب و یک دختر زیبا

دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند. لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت. از آن جا که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمی خواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود . یکی از راهب ها بدون مقدمه رفت و خانم را سوارکولش کرد. سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی  ساحل پائین گذاشت .

راهبها به راهشان ادامه دادند.اما راهب دومی یک ساعت می شد که هی شکایت می کرد :

- مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمی دونی که در حال عبادت هستیم ؟ کارت درست بر عکس دستور الهی بود ؟

و ادامه داد :

- چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین دین مبین رفتار کنی ؟

راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ،  دیگر تحملش طاق شد و جواب داد:

- من اون خانوم رو یه ساعت می شه زمین گذاشتم ؛ اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل می کنی ؟!

نتیجه : بهتره ذهن ها را هر چند وقت یک بار از گرد و خاک سنت و تعصب پاک کنیم .

******************************************************


2- چشم درد و راهب

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم ، خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را مصرف کرده بود؛ اما نتیجه چندانی نگرفته بود. پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان ، به یک راهب مقدس مراجعه کرد و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد داد تا مدتی به هیچ رنگی جز رنگ سبز نگاه نکند. میلیونر پس از بازگشت از نزد راهب ، به تمام مستخدمین خود دستور داد با خرید سطل رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کنند. حتی تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض کرد. پس از مدتی ، چشم دردش تسکین یافت. لذا برای تشکر ، راهب را به منزلش دعوت کرد. اما راهب لباس نارنجی رنگ به تن داشت و در نتیجه، به دستور مرد پولدار، لباسش را عوض کرد و خرقه ای به رنگ سبز به تن نمود. سپس راهب از مرد پرسید:

- آیا چشم دردتان برطرف شده است ؟ مرد ثروتمند تشکر کرده و گفت:

- بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشتم .

مرد راهب با تعجب به بیمارش نگاهی انداخت و گفت:

- بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.!

نتیجه: وقتی نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی ، با تغییر چشم اندازت، قادر خواهی بود  دنیا را به کام خود درآوری. آسان بیندیش راحت زندگی کن 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۶/۱۱
تاریخنگار

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی